حكيم ابوالقاسم فردوسى
210
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
رستم گفت : گيرم كه او جوان است و ناآزموده كار ، تو كه جهان ديده و شهد و شرنگ روزگار چشيدهاى چرا رها كردى كه با سپهبد توران آشتى جويد . مگر نديدى كه افراسياب به ما چه بديها كرد و چگونه كشور ما را به خاك و خون كشيد . شما را به مال و خواستهاى كه از مردمان به ستم گرفته است ، و با فرستادن صد ترك بيچارهء زبون كه نام پدرشان را به ياد ندارند ، فريب داد . اگر شما از وظيفهء خود غافل مانديد من اكنون نامهاى به سياوش مىنويسم ، فرمان مىدهم آنچه را افراسياب به رسم هديه فرستاده است همه را به آتش بسوزاند گروگانها را پيش من بفرستد تا همه را بكشم بر سپاه توران بتازد و به توران زمين آتش درافگند . تهمتن به دو گفت كاى شهريار * دلت را بدين كار غمگين مدار سخن بشنو از من تو اى شه نخست * پس آنگه جهان زير فرمان تست فرستادن كاووس رستم را به سيستان مگر به سياوش فرمان ندادى كه از جيحون نگذرد ، و تا افراسياب به جنگ نپردازد بدان سو لشكر نراند . او به جاى جنگ آشتى جست ، و آيين سرورى و مهترى اين است كه چون دشمن به آشتى گرايد و امان خواهد رزم به بزم بَدَل شود . افزون بر اين پيمان شكنى كار شاهان و سرفرازان نيست ، و از سياوش پيمان شكنى مخواه كه گناهى بزرگ است و او كسى نيست كه بدين ناجوانمردى تن در دهد . اگر وى را بدين كار ناچار كنى بىگمان برمىآشوبد ، و سر از فرمان تو بر مىپيچد . كاووس از گفتههاى خردمندانهء رستم در خشم شد و به درشتى او را گفت : اكنون دريافتم كه تو او را بدين خطاى بزرگ رهنمون شدهاى تن آسانى خويش خواستى نه افروزش تاج و تخت و نگين . اگر ترا جرأت و همت پيكار كردن با تورانيان نيست بمان ، طوس را مىفرستم تا اگر سياوش به جنگ با تركان نكوشد سپاه را به او سپارد و خود باز گردد . به وجود تو نيز نياز ندارم و نمىخواهم كه ما را در اين كارزار يارى كنى .